|
نوشته ای از استاد نعمتی
25 شهریور 87
لبان کویر تشنه است، ترک برداشته، خون اٌفتاده، کویر دارد از تشنگی می میرد. باد خشک و گرم بوته های از جای کنده شده خار را همراه غبار به اینسوی و آنسوی پرتاب می کند. دیریست مردمان آن ده از یاد رفته عزم رفتن کرده اند. دیگر درخان بادامشان خشکیده اند و شکوفه نمی کنند، علفی در چراگاههایشان نمی روید تا بزغاله های کوچکشان با آن پوزه های صورتی و کوچک چرا کنند، زبان بسته ها تشنه هم هستند، پس یکی یکی می میرند، آنوقت مردمان دهی که رنگ سبز را مردمک های چشمایشان از یاد برده بود، جل و پلاسشان را به گرده الاغها بستند، هنگام رفتن بود.
رفتن به دور دست به آنسوی کوههائی که در دور دست قد بر افراشته بودند شاید در راه بلاهای بسیار در کمینشان بود و شاید راهزنان با خنجر شرارت گلوهایشان را می دریدند، اما همه می گفتند: می بایست رفت! خاک و خانه و کوزه و کودک همه تشنه بودند.
در این میان در هنگامه هجرت مردی از میانشان برخاست نامش پرچه بود نَسَبَش به تبار اُمید
می رسید، به شجره طیبه عشق و به درخت زندگی. کلنگی به دستش بود، پایش را به زمین کوبید پشت
گیوه هایش را بالا کشیده بود (و این یعنی عزم و حرکت!) ای صاحبان مزارع خشک و درختان مرده .... با شمایم! این خاک گذشته مشترک همه ماست، خاک و آب از کهن ترین زمانه ها با هم بوده اند. اگر امروز روی خاک آب نیست حتماً در عمقب آن، آب در جریان است! باید این آب را بیابیم به روی زمین بیاوریم و در جویهنا روانش کنیم، تا دوباره زندگی به سرزمینمان بازگردد، من می دانم آنروز که زمین سیراب شود، درختان بادام شکوفه می کنند، قناری های هجرت کرده باز می گردند و آنوقت مزارع گندم ابتدا سبز و سپس طلائی خواهد شد. دامهایمان سیراب می شوند و شیر از پستانهایشان خواهد جوشید.
مردمان! خسته شدیم از مویه کردن به دنبال جنازه های مردگان وقتش رسیده که در عروسی جوانانمان شادمانی کنیم! مردمان ده آن قدر دلمرده بودن که حرفهایش را نمی فهمیدند، اما سخنش به
گونه ای بود که نمی شد آنرا نپذیرفت، برخاستند دقایقی بعد برق تیغه های کلنگها و بیلها و حتی
راس هایشان در آفتاب تُند نیمروز کویر می درخشید.
به سوی کوهپایه ها رفتند، جائی میان دو کوه، اولین چاره را (مادر چاه) نامیدند که روزهای بسیار و طولانی آنرا در دل سنگها و سنگریزه ها کندند. (مادر چاه) مادر آب است، آب از آن سرچشمه می گیرد، اما باید آنرا هدایت کرد و به سر منزل مقصود رسانید، این کار را با چاههای کم عمق تر دیگر کردند و در دل خاک این چاهها را به هم وصل کردند خسته و مجروح بودند، می نالیدند اما هر بار آن مردِ زاده عشق و اُمید دلداریشان می داد، برای آب ترانه ی ساخت و برای پیروزی شعری گفت در این راه ای بسا نااُمیدان و کاهلان که او را دیوانه نامیدند و ترکش کردند. اما وقتی که آب در چشمه قنات، آنهم در میدان ده جوشید به او ایمان آوردند و باورش کردند.
مردمان ده چنان برقی از شادمانی در چشم هایشان بود که هرگز کسی به یاد نداشت!
آن شب آواز شادمانی جای مویه های عزا را گرفت، دیگر هیچکس به فکر رفتن نبود، باید به فکر دامهایشان می بودند در بهار به انتظار شکوفه های بادام می نشستند.
و آنوقت که درختان غرق در شکوفه می شدند، باید به انتظار عشق می نشستند!
فرزند اُمید، آنشب تا صبح نخفت، شادی مردمان شادمانش می کرد، به آسمان نگاه می کرد و فراتر از ابرها و در میان ستارگان این نشانه خدائی را می دید.
و جَعَلنا مِن اَلماء کُل شئی حَی
|